پروردگارا...
خدایا آنگونه زنده ام بدارکه نشکند دلی از زنده بودنم
و آنگونه بمیران که به وجد نیاید کسی از نبودنم
فرشته ها میتوانند مرد هم باشند به سلامتی اون پدری که هنگام تراشیدن موی کودک مبتلا به سرطانیش گریه ی فرزندش رو دید به سلامتی پدری که طعم پدر داشتن رو نچشید ،اما واسه خیلی ها پدری کرد به سلامتی پدری که لباس خاکی و کثیف میپوشه میره کارگری برای سیر کردن شکم بچه اش ، به سلامتی پدری که کفِ تموم شهرو جارو میزنه که زن و بچش کف خونه کسی رو جارو نزنن.. همیشه مادر را به مداد تشبیه میکردم ، که با هر بار تراشیده شدن، کوچک و کوچک تر میشود… پدرم هر وقت میگفت "درست میشود" ... تمام نگرانی هایم به یک باره رنگ میباخت...! وقتی پشت سر پدرت از پله ها میای پایین و میبینی چقدر آهسته میره ، میفهمی پیر شده ! پدرم ،تنها کسی است که باعث میشه بدون شک بفهمم فرشته هاهم میتوانند مرد باشند ! به سلامتی هرچی پدره خورشید هر روز دیرتر از پدرم بیدار می شود اما زودتر از او به خانه بر می گرددبه سلامتی هرچی پدره
ماشین رو داد به دستش در حالی که چشمانش پر از گریه بود گفت : حالا تو موهای منو بتراش !
به سلامتی پدری که نمی توانم را در چشمانش زیاد دیدیم ولی از زبانش هرگز نشنیدم ...!!!
اما بچه اش خجالت میکشه به دوستاش بگه این پدرمه !
سلامتی اون پدری که شادی شو با زن و بچش تقسیم میکنه اما غصه شو با سیگار و دود سیگارش . . .
ولی پدر ...
یک خودکار شکیل و زیباست که در ظاهر ابهتش را همیشه حفظ میکند
خم به ابرو نمیاورد و خیلی سخت تر از این حرفهاست
فقط هیچ کس نمیبیند و نمیداند که چقدر دیگر میتواند بنویسد …
وقتی داره صورتش رو اصلاح میکنه و دستش میلرزه ، میفهمی پیر شده !
وقتی بعد غذا یه مشت دارو میخوره ، میفهمی چقدر درد داره اما هیچ چی نمیگه...
و وقتی میفهمی نصف موهای سفیدش به خاطر غصه های تو هستش ، دلت میخواد بمیری
-----------------
بیاییم با هم عهد بندیم از این پس:
هر فرد زحمتکشی میبینیم
اون رو به عنوان فرشته ای
که
پشتوانه محکم فرزندانش است,
احترام کنیم: این فرشته شاید:
یک کارگر ساده باشد
یک کارگر شهرداری باشد
یک دستفروش باشد
یک پرستار باشد
و هر چه که هست
یک فرشته هست...
مناجاتی خدایی.......
خدایا عزیزی که این مکتوب را میخواند بر بال آرزوهایش بنشان...
بار الها اورا دریاب در تمام لحظات،مبادا خسته شود،بیمار شود،بیفتدو یا غم ببیند.
دلش را سرشار از شادی کن وآنچه را به بهترین بندگان عطا میکنی به او عطاکن . " آمین "
خواب دیدم خواب اینکه مرده ام
خواب دیدم خسته و افسرده ام
روی من خروارها از خاک بود
وای قبر من چه وحشتناک بود
تا میان گور رفتم دل گرفت
قبر کن سنگ لحد را گل گرفت
ناله می کردم ولیکن بی جواب
تشنه بودم تشنه یک جرعه آب
بالش زیر سرم از سنگ بود
غرق وحشت سوت و کور و تنگ بود
خسته بودم هیچ کس یارم نشد
زان میان یک تن خریدارم نشد
هرکه آمد پیش حرفی راند و رفت
سوره حمدی برایم خواند و رفت
نه شفیقی نه رفیقی نه کسی
ترس بود و وحشت و دلواپسی
آمدند از راه نزدم دو ملک
تیره شد در پیش چشمانم فلک
یک ملک گفتا بگو نام تو چیست
آن یکی فریاد زد رب تو کیست
ای گنهکار سیه دل بسته پر
نام اربابان خود یک یک ببر
در میان عمر خود کن جستجو
کارهای نیک و زشتت را بگو
ما که ماموران حق داوریم
نک تو را سوی جهنم می بریم
دیگر آنجا عذر خواهی دیر بود
دست و پایم بسته در زنجیر بود
نا امید از هر کجا و دلفکار
می کشیدندم به خفت سوی نار
ناگهان الطاف حق آغاز شد
از جنان درهای رحمت باز شد
مردی آمد از تبار آسمان
نور پیشانیش فوق کهکشان
چشمهایش زندگانی می سرود
درد را از قلب آدم می زدود
گیسوانش شط پر جوش و خروش
در رکابش قدسیان حلقه بگوش
صورتش خورشید بود و غرق نور
جام چشمانش پر از شرب طهور
لب که نه سرچشمه آب حیات
بین دستش کائنات و ممکنات
خاک پایش حسرت عرش برین
طره یی از گیسویش حبل المتین
بر سرش دستار سبزی بسته بود
بر دلم مهرش عجب بنشسته بود
در قدوم آن نگار مه جبین
از جلال حضرت عشق آفرین
دو ملک سر را به زیر انداختند
بال خود را فرش راهش ساختند
غرق حیرت داشتند این زمزمه
آمده اینجا حسین فاطمه
صاحب روز قیامت آمده
گویی بهر شفاعت آمده
سوی من آمد مرا شرمنده کرد
مهربانانه به رویم خنده کرد
گفت آزادش کنید این بنده را
خانه آبادش کنید این بنده را
اینکه اینجا این چنین تنها شده
کام او با تربت من وا شده
مادرش او را به عشقم زاده است
گریه کرده بعد شیرش داده است
بارها بر من محبت کرده است
سینه اش را وقف هیئت کرده است
اینکه می بینید در شور است و شین
ذکر لالائیش بوده یا حسین(ع)
دیگران غرق خوشی و هلهله
دیدم او را غرق شور و هروله
با ادب در مجلس ما می نشست
او به عشق من سر خود را شکست
سینه چاک آل زهرا بوده است
چای ریز مجلس ما بوده
خویش را در سوز عشقم آب کرد
عکس من را بر دل خود قاب کرد
اسم من راز و نیازش بوده است
خاک من مهر نمازش بوده است
پرچم من را بدوشش می کشید
پا برهنه در عزایم می دوید
اقتدا به خواهرم زینب نمود
گاه میشد صورتش بهرم کبود
بارها لعن امیه کرده است
خویش را نذر رقیه کرده است
تا که دنیا بوده از من دم زده
او غذای روضه ام را هم زده
اینکه در پیش شما گردیده بد
جسم و جانش بوی روضه می دهد
حرمت من را به دنیا پاس داشت
ارتباطی تنگ با عباس داشت
نذر عباسم به تن کرده کفن
روز تاسوعا شده سقای من
گریه کرده چون برای اکبرم
با خود او را نزد زهرا می برم
هرچه باشد او برایم بنده است
او بسوزد صاحبش شرمنده است
در قیامت عطر و بویش میدهم
پیش مردم آبرویش میدهم
باز بالاتر به روز سرنوشت
میشود همسایه من در بهشت
آری آری هرکه پا بست من است
نامه ی اعمال او دست من است...
پروردگارا...
به من آرامش ده...
تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم...
دلیری ده...
تا تغییر دهم آنچه را که می توانم تغییر دهم...
بینش ده...
تا تفاوت این دو را بدانم...
مرا فهم ده...
تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند...
اگر خداوند آرزویی را در دلت انداخته
بدان که توانایی رسیدن به آن را داری...
پروردگارا..
ای آسمان
منزل از یاد رفته ام
ببار امشب ببار
شاید اشک تو مرا غسل دهد و پاک سازد
شاید بارانت نقطه چینی شود تا به او برسم
تعریف زندگی عوض شده است
تا گریه نکنم نوازشم نمیکنند
تا قصد رفتن نداشته باشم نمیگویند بمان
تا
بیمار نشوم برایم گل نمی آورند
تا کودک هستم باید همه را دوست بدارم
وقتی بزرگ شدم دوست داشتن را برایم جرم می کنند
تا نروم قدرم را نمی دانند و تا نمیرم نمی بخشنم
ای آسمان ببار
هرکس به اندازه ی پیاله اش پاک شود
ای چتر فروش چترهایت مال خودت
امشب می خواهم خیس شوم
پاک شوم تا شاید محو شوم
واز پلکان آبی به سوی او بروم
پروردگارا عاشقت هستم مرا دوست بدار...
خدایا! صدایت می کنم
خدایا من در روی زمین چیزی دارم که تو در عرش نداری و آن تویی
خدایا من به دنبال چه هستم؟؟؟؟؟
خدایا من چی می خواهم که خود نمی دانم؟؟؟؟
پرم از حرف هیچ نمی توانم بگویم.... پر از فریاد...
ولی گویی مهری سنگین بر لبانم زده اند.... مرا از فریاد تو را خواستن باز می دارند....
این چه عشقی است؟
چرا بدین گونه بی قرارم کرده است....چرا ....چرا....
مگر عشق بی قراری است و بس.... مگر عشق به تو ،آرامش نیست و بس...
پس چرا؟؟؟؟
نمی دانم چه کنم.... مانده ام سر گردان و حیران....
خسته ام
خسته....خسته
احساس می کنم مرا به حال خود رها کرده ای.... هرچی جستجو می کنم دستت را نمی یابم....
مرا به حال خود مگذار که سخت مهتاجتم....می دانم هستی ، میدانم صدایم را می شنوی...
می دانم عشقت لیاقت نمی خواهد.... پس چه می خواهد که من ندارم؟
هرچه داشتم و نداشتم ،همه را از خودت خواستم....از خودت خواستم مرا با این رو سیاهی
ببخشایی..
بیامرزی...
می دانم کمکم کرده ای... چرا چشمان من بسته شده است...
خدایا من با تو بودن را می خواهم و بس
این همه بهانست....دلم هوای تو را می کند.... دلم تو را فریاد می زند.....
یادت آرام جان من است ، می دانم، می دانی،
می دانم که جزتو کسی نیست که مرا آرام کند.... می دانم و می دانی ...نیست.
زندگی من بیهوده نیست . چون تو میگویی.... چون تو آن را زیبا آفریده ای....
خدایا تو را سپاس ....تو را شکر .....
خدایا .... در برابرت کلمه کم میاورم.... می مانم چه بگویم....
خدایا می دانم هنوز به آن حد نرسیدم که بخواهی سکوت کنم....
از عشق تو دیوونگی هم عالمیه....
خدایا خود می دانی چه می گویم . پس چه نیازی است که لب بگشایم....
خدایا
خدایا هراسی نخواهم داشت اگر روزهایم را با نام تو آغاز کنم
هراسی نخواهم داشت اگر تو را باور کنم و فقط از تو بخواهم
هراسی نخواهم داشت اگر تو را داشته باشم
پر از آرامش پر از ایمان پر از لبخند پر از تمام خوبی ها هستم وقتی تو را در
کنارم حس میکنم با من قهر نکن...
خداوندا!
تقدیرم را زیبا بنویس
کمکم کن آنچه را که تو زود می خواهی من دیر نخواهم
و
آنچه را که تو دیر می خواهی من زود نخواهم.....
با دلم می مانی؟
خاطرم نیست تو از نسل بارانی یا که
از نسل نسیم
هر چه هستی
گذرا نیست هوایت بویت...
فقط آهسته بگو...
''بادلم می مانی...؟ "

اگر روزی ندانسته به احساس تو خندیدم
و یا از روی خود خواهی فقط خود را پسندیدم
گناهم را ببخش
اگر از دست من در خلوت خود گر یه ای کردی
اگر بد کردم و هرگز به روی خود نیاوردی
گناهم را ببخش
اگر تو مهربان بودی ومن نامهربان بودم
برای دیگران سبزو برای تو خزان بودم
گناهم را ببخش
اگر تو با تحمل مست از خودخواهیم کردی
اگر من بی سبب گه گاه خشم بی امان بودم
گناهم را ببخش
اگر زخمی شنیدی گاه گاهی از زبان من
اگر رنجیده خاطر گشتی از لحن بیان من
گناهم را ببخش...
تقدیم به ساحت مقدس آقا امام زمان (ع)...
چه غریبونه گذشتند جمعه های سوت و کور
هنوز اما نرسیدی ای تجلی ظهور
با توأم با تو که گفتی تکیه گاه عاشقایی
میدونم یه دنیا نوری, ساده ای, بی انتهایی
مثل لالایی بارون, تو کویر بی کسی
تو خود عشقی , میدونم ناجی فاصله هایی
تو همون حس غریبی که همیشه با منی
تو بهونه هر عاشق واسه زنده بودنی
تو امید انتظاری تو دلای نا امید
مثل دیدن ستاره تو شبای نا پدید
عمریه دلم گرفته گله دارم از جدایی
غایب همیشه حاضر تو کجایی تو کجایی...

آقا بیا تا زندگی معنا بگیرد
شاید دعای مادرت زهرا بگیرد
آقا بیا تا با ظهور چشمهایت
این چشمهای ما کمی تقوا بگیرد
آقا بیا تا این شکسته کشتی ما
آرام راه ساحل دریا بگیرد
اقا بیا تا کی دو چشم انتظارم
شبهای جمعه تا سحر احیا بگیرد
پایین بیا خورشید پشت ابر غیبت
تا قبل از آن که کار ما بالا بگیرد
آقا خلاصه یک نفر باید بیاید
تا انتقام دست زهرا را بگیرد
زائري باراني ام ، آقا به دادم مي رسي؟
بي پناهم خسته ام، تنها، به دادم مي رسي؟
گر چه آهو نيستم اما پر از دلتنگي ام
ضامن چشمان آهوها، به دادم مي رسي؟
از كبوترها كه مي پرسم نشانم مي دهند
گنبد و گلدسته هايت را، به دادم مي رسي؟
ماهي افتاده بر خاكم لبالب تشنگي
پهنه آبي ترين دريا، به دادم مي رسي؟
ماه نوراني شب هاي سياه عمر من
ماه من ، اي ماه من، آيا به دادم مي رسي؟
من دخيل التماسم را به چشمت بسته ام
هشتمين دردانه زهرا، به دادم مي رسي؟
باز هم مشهد ، مسافرها، هياهوي حرم
يك نفر فرياد زد: آقا به دادم مي رسي؟


